صدها آرزو...
صدها آرزو ... . .
چشم آن دارم ، که نامم بر زبانش بگذرد .
یاد من ، از خاطر نامهــــــربانش بگذرد .
آنچنانم محو گفتارش ، که آمین می کنم .
گر که نفرین ، درحق من بر زبانش بگذرد .
دل مکن زین باغ ، اگر امروز بی برگ است و خشک
صبر کن ، یک چند ، تا فصل خزانش بگذرد .
بهر یک پیمانه می ، تنها نه من جان می دهم
خضر هم ، شاید ز عمر جاودانش بگذرد .
نیست سود این جهان بی وفا ، غیر زیان
پاکبازی کو ، که از سود و زیانش بگذرد؟
مردم افتاده را ، تا فرصتی داری بپرس
ورنه تا جنبیده ای بر خود ، زمانش بگذرد
کُشتۀ دیروز را ، امروز پوشانده ست خاک
وای بر خونی ، که یک شب از میانش بگذرد
طعنه های نوجوانان ، تیر بارانش کند
پیر ما ، هر جا که با قدّ کمانش بگذرد .
قصّۀ مجنون ، نگیرد رنگ و بوی کهنگی
گوش باید کرد ، هرجا داستانش بگذرد
دوستان رفتند و این دنیا همان باشد که بود
جاده می مانَد به جای و کاروانش بگذرد .
نیست خالی از هوس ، در عهد پیری خاطرم
برق صـــــدها آرزو ، از آسمانش بگذرد .
محمد قهرمان .
.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 0:5 توسط کویر
|