لحظه را دریابیم...
لحظه را در یابیم... .
نه از آغاز ، چنين رسمي بود ،
و نه فرجام ، چنين خواهد شد .
که کسي ، جز تو ، تو را دريابد .
تو ، در اين را ه رسيدن به خودت ، تنهايي .
ظلمتي هست، اگر ،
چشم ، از کوچه ، ياري بردار .
و فراموش کن اين ، کهنه خيال .
نور فانوس رفيقي ، که تو را دريابد ،
دست ياري ، که بکوبد در را ،
پرده از پنجرهها برگيرد ، قفس را بگشايد .
کوله بارت ، بردار .
دست تنهايي خود را ، تو بگير ،
و از آئينه ، بپرس ،
منزل روشن خورشيد ، کجاست ؟
شوق دريا ، اگرت هست ، روان بايد بود .
ورنه ، در حسرت همراهي رودي ،
به زمين ، خواهي شد .
مقصد از ، شوق رسيدن ، خاليست .
راه ، سرشار اميد ،
و بدان ، کين امروز ،
منتظر ، فردايي است .
که تو ديروز ، در اميد وصالش بودي .
بهترين لحظه راهي شدنت ، اکنون است .
لحظه را ، در يابيم .
باور امروز ، براي گذر از شب ، کافيست .
و نه آغاز ، چنين رسمي بود ،
که سرانجام ، چنين خواهد شد .. . .
کيوان شاهبداغي .
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 19:48 توسط کویر
|