نمی توانم ، نامت را در دهانم

کاش تو بیایی ... .  . 
 
نمی توانم ، نامت را در دهانم
و تو را در درونم ، پنهان کنم .
 
گل با بوی خود ، چه می کند؟
گندمزار با خوشه اش؟
طاووس با دمش؟
چراغ با روغنش؟
 
با تو ، سر به کجا بگذارم؟
کجا پنهانت کنم؟
وقتی مردم ، تو را در حرکات دستهایم ،
موسیقی صدایم ، 
و توازن گام هایم ، می بینند .
 
نزار قبانی . 
.

صدها آرزو...

صدها آرزو ... .  .
 
چشم آن دارم ، که نامم بر زبانش بگذرد .
یاد من ، از خاطر نامهــــــربانش بگذرد .
 
آنچنانم محو گفتارش ، که آمین می کنم .
گر که نفرین ، درحق من بر زبانش بگذرد . 
 
دل مکن زین باغ ، اگر امروز بی برگ است و خشک 
صبر کن ، یک چند ، تا فصل خزانش بگذرد . 
 
بهر یک پیمانه می ، تنها نه من جان می دهم 
خضر هم ، شاید ز عمر جاودانش بگذرد . 
 
نیست سود این جهان بی وفا ، غیر زیان 
پاکبازی کو ، که از سود و زیانش بگذرد؟
 
مردم افتاده را ، تا فرصتی داری بپرس 
ورنه تا جنبیده ای بر خود ، زمانش بگذرد 
 
کُشتۀ دیروز را ، امروز پوشانده ست خاک 
وای بر خونی ، که یک شب از میانش بگذرد 
 
طعنه های نوجوانان ، تیر بارانش کند 
پیر ما ، هر جا که با قدّ کمانش بگذرد . 
 
قصّۀ مجنون ، نگیرد رنگ و بوی کهنگی 
گوش باید کرد ، هرجا داستانش بگذرد
 
دوستان رفتند و این دنیا همان باشد که بود 
جاده می مانَد به جای و کاروانش بگذرد . 
 
نیست خالی از هوس ، در عهد پیری خاطرم 
برق صـــــدها آرزو ، از آسمانش بگذرد . 
 
محمد قهرمان .
.

با من بمان...

با من بمان .... .  .
 
با من بمان ، که ساحل آرامشم تویی
آن کس که در مجاورتش ، سرخوشم تویی
 
این روزها ، زیاد به خود گیر می دهم
وقتی که روز و شب ، همه خواهشم تویی
 
شب ها میان ثانیه ها ، راه می روم 
با وهم اینکه ، آن طرف بالشم تویی
 
می خواهمت ، چنان که خدایان الهه را
بر فرق من قدم بگذار ، آتشم تویی
 
از مرز خوب و بد ، به تو پیغام می دهم
چون راه حل رد شدن از چالشم . تویی
 
در جنگ عقل و دل ، تو برایم غنیمتی
هرگز اسیر دل نشود ، ارتشم تویی
 
تا صلح در میانه جان ، مستقر شود
تنها هدف که نقشه آن می کشم ، تویی
 
عمریست رفته از من و چیزی نمانده است
تنها بهانه ای که نفس می کشم ، تویی
 
باران .
 
 .

غنچه پرپر شده...

غنچه ی پرپرشده ... .  .
 
انگار که از مشت قفس ، رستی و رفتی .
یکباره ، به روی همه در بستی و رفتی .
 
هر لحظه ‌ی همراهی ما ، خاطره ای بود .
اما ، تو به یک خاطره پیوستی و رفتی .
 
نفرین به وفاداری‌ات ای دوست ، که با من .
پیمان سر پیمان شکنی ، بستی و رفتی .
 
چون خاطره‌ ی غنچه ‌ی پرپر شده در باد .
در حافظه‌ ی باغچه ها ، هستی و رفتی .
 
جا ماندن تصویر تو در سینه‌ ی من ، آه .
این آینه را آه ، که نشکستی و رفتی .
 
فاضل نظری .
.

انتظار..

انتظار ... .  .
 
روزی كه تو بیایی ، 
برای همیشه ، بیایی ،
و مهربانی ، با زیبایی یكسان شود .
 
روزی كه ما دوباره ،
برای كبوترهایمان دانه بریزیم .. .  .
 
و من آنروز را انتظار می كشم .
حتی روزی كه دیگر نباشم .
 
احمد شاملو .
.

میترسم رفیق...

می ترسم رفیق ... . 
 
مثل یک آیینه ام ، از آه ، می ترسم رفیق .
از خودم گه گاه و گه ناگاه ، می ترسم رفیق .
 
گرچه مابین دو کتفم ، مُهر ایمان خورده است .
لیکن از تاریکی این چاه ، می ترسم رفیق .
 
گاه از له گشتن یک مور ، اشکم می چکد .
آری آن کوهم ، که از یک کاه می ترسم رفیق .
 
راه سخت و راهزن بسیار و عمر اندک ، و من .
از کمینِ دشمنِ آگاه ، ِمی ترسم رفیق . 
 
می خزم کنج تو و در وسعتت ، گم می شوم .
جان پناهم می شوی ، هرگاه می ترسم رفیق .
 
شادی ات را دوست دارم ، جان خود را بیشتر .
از همین لبخند دُم کوتاه ، می ترسم رفیق .
 
حسین شیردل .
.

لطف تو..

لطف تو ... .  .
 
الاهی سینه‌ای ده آتش افروز .
در آن سینه دلی ، وان دل همه سوز .
هر آن دل را که سوزی نیست ، دل نیست .
دل افسرده ، غیر از آب و گل نیست .
دلم پر شعله گردان ، سینه پردود .
زبانم کن ، به گفتن آتش آلود .
 
کرامت کن ، درونی درد پرورد .
دلی ، در وی درون درد و برون درد .
به سوزی ده ، کلامم را روایی .
کز آن ، گرمی کند آتش گدایی .
دلم را داغ عشقی ، بر جبین نه .
زبانم را ، بیانی آتشین ده .
 
سخن کز سوز دل ، تابی ندارد .
چکد گر آب ازو ، آبی ندارد ِ.
دلی افسرده دارم ، سخت بی نور .
چراغی ، زو به غایت روشنی دور .
بده گرمی ، دل افسرده‌ام را .
فروزان کن ، چراغ مرده‌ام را .
 
ندارد راه فکرم ، روشنایی .
ز لطفت ، پرتوی دارم گدایی .
اگر لطف تو نبود ، پرتو انداز .
کجا فکر و کجا گنجینهٔ راز .
ز گنج راز در هر کنج سینه .
نهاده خازن تو ، سد دفینه .
 
ولی لطف تو گر نبود ، به سد رنج .
پشیزی ، کس نیابد ز آنهمه گنج .
چو در هر کنج ، سد گنجینه داری .
نمی‌خواهم ، که نومیدم گذاری .
به راه ، این امید پیچ در پیچ .
مرا لطف تو می‌باید ، دگر هیچ .
 
وحشی بافقی .
.

آفتاب...

کاش تو بیایی ... . 
 
آفتاب ،
از شانه های تو بالا می آید .
و لبخندت ،
پنجره ای است رو به روز .
و گونه هایت ،
دو پرده ی حریر درخشان ،
که اگر کمی ، دیر باز شوند ،
 
دنیا ، برای همیشه در شب می ماند ... .  .
 
مصطفی خدایگان .
.

وداع باران...

وداع یاران ... .  .
 
بگذار تا بگرییم ، چون ابر در بهاران .
کز سنگ ناله خیزد ، روز وداع یاران .
 
با ساربان بگویید ، احوال آب چشمم .
تا بر شتر نبندد ، محمل به روز باران .
 
هر کو شراب فرقت ، روزی چشیده باشد .
داند که سخت باشد ، قطع امیدواران .
 
ای صبح شب نشینان ، جانم به طاقت آمد .
از بس که دیر ماندی ، چون شام روزه داران .
 
سعدی به روزگاران ، مهری نشسته در دل . 
بیرون نمی‌توان کرد ، الا به روزگاران .
 
حضرت سعدی .
.

چه باید گفت.....

چه باید گفت ... .  .
 
دلم گرفته ، ازاین ساده تر چه باید گفت؟
کنار پنجره با چشم تر ، چه باید گفت؟
 
قــــــــرار ما ، سر ساعت ، کنار دلتنگى .
فقط بگو که به وقت سفر چه باید گفت؟
 
براى شرح سفر ، با زبان شعر و غزل .
زلال و صاف و رُک و مختصر چه باید گفت؟
 
قطار رفتن تو ، لحظه اى درنگ نکرد .
به ساربانِ چنین خیره سر ، چه باید گفت؟
 
نگاه مادرم این بار ، از پدر پرسید .
به این جوانکِ پر شور و شر ، چه باید گفت؟
 
دل گرفته و اشک روان ، صداى بنان .
میان ناله ى مرغ سحر ، چه باید گفت؟
 
رضا والی بگی .
.

ای پريزاد و افسانه ،  تو را گم کردم...

کاش تو بیایی ... .  .
 
ای پریزاده و افسانه ، تو را گم کردم .
آشنایِ من و بیگانه ، تو را گم کردم .
 
عشق ، ای شاهدِ آن نیمه‌شبِ بارانی .
در همان کوچه ، همان خانه تو را گم کردم .
 
در همان لحظه ، همان ثانیه‌ی بی‌تابی .
با همان حالِ غریبانه ، تو را گم کردم .
 
دلم از پایه فرو ریخت ، پس از رفتنِ تو .
گنجِ در خانه‌ی ویرانه ، تو را گم کردم .
 
شانه‌ام ، از غمِ بی هم ‌نفسی می‌لرزد .
هم‌نفس ، بر سرِ این شانه تو را گم کردم .
 
تا جنون ، فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم .
ای قرارِ دلِ دیوانه ، تو را گم کردم .
 
آه ، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو .
آه ، ای گوهر دُردانه ، تو را گم کردم .
 
جویا معروفی .
.

کاش تو بیایی....

کاش تو بیایی ... .  .
 
ترسم این است ، نیایی نفسم تنگ شود .
نقش رویایی تو ، هی کم و کم رنگ شود .
 
ثانیه ، گُم بشود عقربه ها گیج شود .
دل خوش باورم ، آواره و دلتنگ شود .
 
ترسم این است ، از این خانه دلت قهر کند . 
قصّه ها کَم بشود ، فاصله فرسنگ شود .
 
نکند بوسه بمیرد ، خبرش گم بشود .
دل شکستن ، نکند مایه ی فرهنگ شود .
 
نکند شاخه ی لرزان ، بشود شانه ی من .
هق هق گریه ی بندآمده ، آهنگ شود .
 
تلخی قهوه ی لب های تو ، زجرم بدهد .
لب بچیند دل و با گریه ، هماهنگ شود .
 
وای اگر ، در دل مرداد زمستان بشود .
قلب بی عاطفه ات ، یک سره از سنگ شود .
 
سینه را آه ، دل سنگ تو آزار دهد .
وای اگر سادگی ام ، مایه ی نیرنگ شود .
 
علی نیاکوئی لنگرودی .
.

کسی ندیده....

کسی ندید .... .  . 
 
رنگِ ز رخ پریدهٔ ما را ، کسی ندید . 
این مرغِ پرکشیدهٔ مارا ، کسی ندید . 
 
چون دود ، درسیاهیِ شب گم شد از نظر . 
خوابِ زسر پریدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
بسیار صیدِ جَسته که آمد ، به جایِ خویش . 
امّا دلِ رمیدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
پنهان ز چشم ِغیرْ ، به کنجی گریستیم . 
اشکِ به رخ دویدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
اغیار ، محوِ چاکِ گریبانِ او شدند . 
پیراهنِ دریدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
خاری که رفته بود به پا ، زود چاره شد . 
خارِ به دل خلیدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
گلچین رسید و دست به یغما گشود و رفت . 
گلهایِ تازه چیدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
مانندِ نخلِ مومْ ، که بندد ثمر به خود . 
یک میوهٔ رسیدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
دامانِ تر ، به اشکِ ریا ، پاکْ شسته شد . 
کالایِ آبدیدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
دیوانِ عمر را ، دوسه روزی ورق زدیم . 
ابیاتِ برگزیدهٔ ما را ، کسی ندید . 
 
محمد قهرمان .
.

جام جان...

جام جان ... .  . 
 
در دلم بـــود ، كه جان در ره جانان بدهم .    
    جان ز من نيست ، كه در مقدم او جان بدهم . 
جام مى ده ، كه در آغوش بتى جا دارم . 
       كــــه از آن ، جـــــــايزه بر يوسف كنعان بدهم . 
تـــــا شدم ، خادم درگاه بت باده فروش .    
         به اميــــــران دو عـــــــالم ، همـه فرمان بدهم . 
از پريشانى جانم ، ز غمش باز مپرس .   
          سـر و جـان ، در ره آن زلف پريشان بدهم . 
زاهد، از ، روضه رضوان و رخ حور مگوى .    
      خَــم زلفش ، نـه به صد روضه رضوان بدهم . 
شيخ محراب ، تو و وعده گلزار بهشت . 
        غمــزه دوست نشــــايد ، كه من ارزان بدهم . 
 
امام خمینی .
.

کجا گریزم...

کجا گریزم ... .  . 
 
ای توبه‌ام شکسته ، از تو کجا گریزم . 
ای در دلم نشسته ، از تو کجا گریزم . 
 
ای نور هر دو دیده ، بی‌تو چگونه بینم . 
وی گردنم ببسته ، از تو کجا گریزم . 
 
ای شش جهت ز نورت ، چون آینه‌ست شش رو . 
وی روی تو خجسته ، از تو کجا گریزم . 
 
دل بود از تو خسته ، جان بود از تو رسته . 
جان نیز گشت خسته ، از تو کجا گریزم . 
 
گر بندم این بصر را ، ور بسکلم نظر را . 
از دل نه‌ای گسسته ، از تو کجا گریزم . 
 
حضرت مولانا .
.

زندگی....

زندگی .... .  . 
 
آدمی را ، می توان شناخت ، 
از کتاب هایی که می خواند . 
و دوستانی که دارد . 
و ستایش هایی که می کند . 
و لباس هایش و سلیقه هایش ... .  . 
 
و از آنچه ، خوش نمی دارد ، 
و از داستان هایی ، که نقل می کند ، 
و از طرز راه رفتنش ، 
و حرکات چشم هایش ، 
و ظاهر خانه اش و اتاقش . 
 
زیرا هیچ چیز ، 
بر روی زمین ، مستقل و مجرد نیست ، 
بلکه همه ی چیزها ، 
تا بی نهایت ، با هم پیوند و تاثیر و تاثر دارند ... .  . 
 
رالف والدو امرسون . 
.

تمام زندگی من....

تمام زندگی من .... .  . 
 
بیا ، و گرنه در این انتظار خواهم مرد . 
اگر که بی تو بیاید بهار ، خواهم مرد . 
 
به روی گونۀ من ، اشک سالها جاری است . 
و زیر پای همین آبشار ، خواهم مرد . 
 
خبر رسید ، که تو با بهار میآیی . 
در انتظار تو من ، تا بهار خواهم مرد . 
 
نیامدی و خدا آگه است ، من هر روز . 
به اشتیاق رخت ، چند بار خواهم مرد . 
 
پدر که تیغ به کف رفت ، مژده داد که من . 
به روی اسب سپیدی ، سوار خواهم مرد . 
 
تمام زندگی من ، در این امید گذشت . 
که در رکاب تو ، با افتخار خواهم مرد . 
 
پدر که رفت ، به ما راست قامتی آموخت . 
به سان سرو سهی ، استوار خواهم مرد . 
 
محسن حسن زاده .
.

آدمها....

آدم ها .... .  .
 
برای کفشی که
همیشه پایت را می زند ،
فرقی نمی کند
تو راهت را
درست رفته باشی یا اشتباه .
 
هر مسیری را با او
همقدم شوی ،
باز هم
دست آخر
به تاول های پایت میرسی .
 
آدم ها هم ، به کفش ها
بی شباهت نیستند .
 
کفشی که همیشه 
پایت را می زند .
آدمی که همیشه
آزارت می دهد ،
هیچ وقت نخواهد فهمید ،
تو چه دردی را تحمل کردی
تا با او همقدم باشی .... . .
 
فروغ فرخزاد .
.

وصال یار

وصال یار .... .  . 
 
صبا وقت سحر گویی ، ز کوی یار می‌آید . 
که بوی او ، شفای جان هر بیمار می‌آید . 
 
نسیم خوش ، مگر از باغ جلوه می‌دهد گل را . 
که آواز خوش از هر سو ، ز خلقی زار می‌آید . 
 
بیا در گلشن ای بی‌دل ، به بوی گل برافشان جان . 
که از گلزار و گل امروز ، بوی یار می‌آید . 
 
گل از شادی همی خندد ، من از غم زار می‌گریم . 
که از گلشن ، مرا یاد از رخ دلدار می‌آید . 
 
ز بستان هیچ در چشمم نمی‌آید ، مگر آبی . 
که در چشمم ، ز یاد او دمی صدبار می‌آید . 
 
اگر گلزار می‌آید کسی را خوش ، مرا باری . 
نسیم کوی او خوشتر ، ز صد گلزار می‌آید . 
 
مرا چه از گل و گلزار ؟ کاندر دست امیدم . 
ز گلزار وصال یار ، زخم خار می‌آید . 
 
عراقی خسته دل هردم ، ز سویی می‌خورد زخمی . 
همه زخم بلا گویی ، برین افگار می‌آید . 
 
عراقی همدانی . 
.

وطنم

وطنم ..... .  . 
 
وطنم ، ای شکوه پابرجا . 
در دل التهاب دورانها . 
 
کشور روزهای دشوار . 
زخمی سربلند بحرانها . 
 
ایستادی بر جنگ رو در رو . 
خنجر از پشت می زند دشمن . 
 
گویی از ما و در نهان بر ما . 
وطنم ، پشت حیله را بشکن . 
 
وطنم ، ای شکوه پابرجا . 
در دل التهاب دوران‌ها . 
 
رگت امروز ، تشنه عشق است . 
دل رنجیده ، خون نمی خواهد . 
 
دل تو ، تا ابد برای تپش . 
غیرعشق و جنون ، نمی خواهد . 
 
شرم بر من ، اگر حریم تو . 
پیش چشمان من ، شکسته شود . 
 
وای بر من ، اگر ببینم چشم . 
رو به رویای عشق ، بسته شود . 
 
وطنم ، ای شکوه پابرجا . 
در دل التهاب دورانها . 
 
کشور روزهای دشوار . 
زخمی سربلند بحرانها . 
 
از تب سرد موجهای خزر . 
تا خلیجی که فارس بوده و هست . 
 
می شود ، با تو دل به دریا زد . 
می شود ، با تو دل به دنیا بست .
 
.