درد زیستن....
درد زیستن... .
مرا ، به پایان آغاز ،
اجباری ، این زیستن برسانید .
نای رفتن ، در من نیست .
اما .. .
دستهایم را ،
بسمت دشت آرام آرامش ، برسانید .
من ، محیا نیستم .
لیلا را ، باز نگه دارید ،
در پشت آن صد پرده ی حجاب .
نان ام ندهید ،
اما ، قصه ی پرواز را ،
صد باره ، به گوشم باز خوانید .
رهایم سازید .
تا باز خوانم ،
آواز ، آزادی را .
بگذارید ، من هم ، به استقبال ،
صدای پای نور ، در فلق انسانیت روم .
تا شاید ، درد زیستن ،
کمتر و کمتر شود .. . . . .
ادیب حیدربیگی .
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 19:53 توسط کویر
|