نگذار ، زبان غزلم ، بسته بماند
گیسوی تو ... . .
نگذار ، زبان غزلم ، بسته بماند .
حیف از دل این بغض ، که نشکسته بماند .
تا کی ، بنشینم سر راهت و نیایی؟
تا کی ، به هوای تو ، دلم خسته بماند ؟
نبضم ، شده پژواک تپش های تو ، بگذار .
نبضم ، به تپش های تو ، وابسته بماند .
با چشم سیاهت ، دل پرهیزگر من .
انگار ، محال است ، که وارسته بماند .
بگذار ، نگویم ، نسرایم ، ننویسم .
بگذار ، که این مسئله ، سربسته بماند .
پیوسته ، سرش گرم اشارات و نظر هاست .
هیهات ، که ابروی تو ، پیوسته بماند .
تقدیر مرا ، از ازل ، این گونه نوشتند .
همواره ، به گیسوی تو ، دلبسته بماند .
محمد عابدینی .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 21:29 توسط کویر
|