زبس تنها نشستم ، همچو گلهای بیابانی....
گیسوی تو ... . .
ز بس تنها نشستم ، همچو گلهای بیابانی .
دلم ، چون غنچه ، خو کردهست ، با سر در گریبانی .
به بختِ تیرهی خود ، اشکِ غم ، از دیده میبارم .
چه سازد ، با سیاهیهای شب ، شمعِ شبستانی ؟
نه میخندم ، نه میگریم ، نه سرمستم ، نه هشیارم .
نمیدانم ، چه باید کرد ، در دنیای حیرانی .
دلِ دیوانهام ، دنبالِ گیسوی ، تو میگردد .
که شاید ، دادِ خود گیرد ، ز زنجیرِ پریشانی .
ز جانِ خویش ، شستم دست ، در پیش نگاهِ تو .
که چشمانِ تو ، دریاییست ، بیپایان و طوفانی .
نگاهِ سرکشت ، هر جا ، که رو آورد و گردش کرد .
خماری بود و مستی بود و طوفان بود و ویرانی .
به دنبالِ ، شرابِ سرخوشی ، بیهوده میگردی .
ندارد ، ساغر هستی ، بجز زهرِ پشیمانی .
بهادر یگانه .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 21:34 توسط کویر
|