صبح آرزو.....
صبح آرزو ... .
بانگ خروس ، از سرای دوست برآمد .
خیز و صفا کن ، که مژده سحر آمد .
چشم تو روشن ،
باغ تو آباد ،
دست مریزاد .
هشت حافظ ، به همره تو ، که آخر ،
دست به کاری زدی و غصه ، سر آمد .
بخت تو ، برخاست .
صبح تو ، خندید .
از نفست تازه گشت ، آتش امید .
وه که به زندان ظلمت ، شب یلدا .
نور ز خورشید ، خواستی و برآمد .
گل ، به کنار است .
باده ، به کار است .
گلشن و کاشانه ، پر ز شور .
بهار است ،
بلبل عاشق ، بخوان به کام دل خویش ،
باغ تو شد سبز و سرخ گل ، به بر آمد .
جام تو ، پر نوش .
کام تو ، شیرین .
روز تو ، خوش باد .
کز پس آن روزگار تلخ تر از زهر .
بار دگر روزگار ، چون شکر آمد .
رزم تو ، پیروز .
بزم تو ، پر نور .
جام ، به جام تو می زنم ، ز ره دور .
شادی آن ، صبح آرزو ،
که ببینیم ،
بوم ازین بام ، رفت و خوش خبر آمد .
هوشنگ ابتهاج .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 21:39 توسط کویر
|